تبليغاتX
چریکه
نمایشنامه، شعر، نقد، و "بیایید کمی جدی نباشیم...!"

شب از پسِ نفرينِ آفتاب

تيرگي نياغازيده بود

كه به تيغِ ناله‌اي از هم شكافت:

"بهنوش، دخترك آفتاب و برف، ديگر آواز نمي‌خواند!"

زنان، دف‌زنان

مردان، فانوس‌گردان

دختر بي‌جانِ نَوَره را در گوري سرد وانهادند.

در فرودست، سگي لاييد...

در فرادست، مردي موييد:

"ديروز، اسب ابلق

امروز، اسب كهرم را كشتند...

بر كدام گريه كنم؟

دخترم، بهنوشكم

يا ابلقم، كهراسبم؟"

جنونِ زنده ماندن، اين ميراثِ بي‌بركت،

تا به كي اتاقك سنگي‌مان را

در انتظار صبحي سپيد با سياهي شب تاخت مي‌زند؟

اين جنون، اين حفره‌ي بي‌انتها،

در گزينشِ حياتِ من و اسب و دخترم

چگونه به قضاوت نشسته است؟

هيهات كه دنيا داو خندستاني‌ست بي‌هيمه و آتش!

براي فردا،

همين فرداروزِ برفي

اسبي مي‌خواهم،

 قيراتي كه محموله‌ام در آن سوي مرز مانده است:

عرق‌هاي جين، اسميرنوف، گِرندز و براندي...

خدا كند در پيچِ بعدي

يا شكندِ دوم، در كمين نباشند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:25  توسط حمیدرضا نعیمی  | 

خاتون،

     چله‌نشين،

          صبح‌گريز،

ديگر افسانه‌ي اغيار مگو

از سرِ عاشقِ بر دار بگو

طبلِ نادي خبر از صبح دروغين دارد

پيِ اثباتِ سحر باده‌ي صدساله بريز

تا دمِ وصلِ تو يك حادثه باقيست فقط

از هشيواريِ رهوار مگو

قصه‌ي سوزِ دلِ يار بگو

ناديِ كذب چه داند رهِ ققنوس كجاست؟!

يا كه خاكسترِ عاشق برِ معشوق، خداست؟!

خاتون،

     چله‌نشين،

           صبح‌گريز...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 17:6  توسط حمیدرضا نعیمی  | 

مرگ در كاچارپاياس

(براي چه‌گِوارا، فرمانده‌ي غريب قرن بيستم)

 

روزي روزگاري، مردي

كه ديگر نيست

مردي كه مي‌خواست در كاچارپاياس بميرد

به نواي آوازه‌خوانانِ سينه‌عريانِِ آند

نه در مظلمه‌ي گرسنگانِ دره‌ي تنگِ لا‌ايگرا

يا در جوُفِ برهنگانِ نژندِ وايه‌گرانده

مردي برآمده از طلوع

ره‌پيماي سحرگاهانِ پرشكوه

كماندانته‌ي نبرد ناگزير حقيقت و دروغ

نه از دسته‌ي "ولگردانِ قمارخانه‌هاي بوينس‌آيرس

محفل‌نشينانِ خواب و زن و امضا و اعتياد

يا نوحه‌سرايانِ گذشته‌هاي مرده

   گذشته‌هاي دور

   گذشته‌هاي گيج" *

ياغي دره‌هاي سيِرا مائسترا

ناجي بنديان ِ سانتاكلارا

ديريست در سرزمين بي‌پرنده‌ي كارائيب غنوده‌ است

با ترانه‌اي غريب و حزين:

"مرا ترك نكن، گيتاررو

نور جانم خاموش مي‌شود

مي‌خواهم طلوع ديگري را ببينم

مي‌خواهم در كاچارپاياس بميرم."**

 

* قطعه‌اي از سروده‌هاي چه‌گِوارا

** يك تصنيف حزن‌انگيز آرژانتيني

كاچارپاياس: جشن وداع، از سنت‌هاي فرهنگي مردم آند كه با سرودن و رقص و شراب همرا است.

لا‌ايگرا: روستايي در بوليوي كه چه‌گِوارا در آنجا اعدام شد.

وايه‌گرانده: شهري در بوليوي كه جسد چه‌گِوارا در آنجا به نمايش گذاشته شدد.

كماندانته: درجه‌اي معادل فرمانده در آمريكاي لاتين

سيرا مائسترا: دره‌اي در كوبا

 سانتاكلارا: شهری در كوبا كه توسط چه‌گِوارا و فيدل كاسترو آزاد شد.

گيتاررو: گيتاريست

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:53  توسط حمیدرضا نعیمی  | 

عليرضا شيردل دوست دیرینه، شاعر و مترجم من که همواره طبع ظریف و نگاه موشکافانه‌ی او را ستوده‌ام به پیوست «زخمه‌ی 10» من شعری سروده که طنز کم‌نظیر آن برای خوانندگان خالی از لطف و طایبه نیست.

"گفته بودی که سخت افگاری...
آری آری
راست پنداری
تو که اینگونه شعرها داری،
حق بُوَد
زینگونه
ز موطن خود
چشم امید را برداری!
من هم ای شاعر فرّار ذهن حزین
چون تو بودم پی کلید
که گشایم مگر با آن
در صندوقچه‌ی پر ز اسراری!
راز این سرزمین آلوده
که در آن ریشه کرده بیزاری
در دل و جان مردمان خفته‌ست
مردمانی که سرسپرده و رامند
آن هم از سر هشیواری!
"کشتی چوبساز موطن ما
غرق آب‌های ظلمت و خون است"
(البته اینجا لازم است توضیحی:
این حکایت سر دراز دارد
که نگنجد به هیچ آماری!)
باری ای دوست
ای شاعر نستوه
تو ازین واژه‌ي قریب غریب
انتظارات بی‌ثمر داری!
سال‌هاست شمس دیگر نیست؛
طرح نواب را ببین، باری!
شاید این یاد آوری باشد
مطلعی نو برای پنداری
تا برقصد اگرچه ناموزون
با نوایی اگرچه تکراری
در شبی پر ز تیرگی،
تاری
****
آری"...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:25  توسط حمیدرضا نعیمی  | 

 در خاليِ بطري‌هاي شمس، آري

دستي، پنداري، قطعه‌اي تكراري

ترشيده‌جرعه‌اي، سيگاري، غزلوارهْ انگاري

صداي شاعري، نصرتي، فروغي، بامدادي يا كه منزوي، باري

تجسّدِ اعداميِ بر داري، در رقصِ موزونِ ناپايداري

تا قصه‌ي كم‌رنگِ يكي‌ بود و نبودِ شب‌هاي بيداري

در ذهنِ نستوهِ شاعرِ زنده‌ي پار و پيراري

و اكنون تنها اميدِ جرعه‌اي براي ذهنِ فرّاري

تا بسرايد مطلعي خونين براي شبان و روزانِ سوگواري

كه ترانه‌ي اين سرزمين آلوده‌ست هماره به بُغضي ادواري

افسوس و هزار افسوس و افسوس ازين نفرت، اينهمه بيزاري

ايكاش تلخ‌جرعه‌اي، مرهمِ عفنِ نايِ بيماري

كه ديگر نخواهد سرودنِ اشعاري تا بگشايد قفلِ اسراري

كاين سفينه‌ي چوبينِ وطن بي‌هيچ افتخاري

                   غرق است در امواجِ قُلزُمِ شررباري...

آري...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:18  توسط حمیدرضا نعیمی  |